آخر هفته ی شلوغ
٥شنبه قرار بود برای نهار بریم خونه ی آنا جون.خاله جون و آرین جونم از روز قبل اونجا بودن .آخه عمو جواد تو نمایشگاه تهران غرفه دارن و هر سال باید چند روزی برن .خاله جونو پسرخاله جونم چون تنها بودن اومدن خونه آنا جون.ما هم از فرصت سوءاستفاده کردیمو رفتیم تا شما دوتا شیطون با هم باشین.
هر کاری خواستین دوتایتون انجام دادین.چقدر بهم حسادت میکنین.
اگه یه چیزی شما میخوردی آرینم میدوید تا بخوره یا اگه یه چیزی اون برمیداشت شمام میخواستی.
شب تصمیم گرفتیم بریم الماس شرق.اما چه تصمیم اشتباهی.
صدف مامان که قبلا همش بغل بابایی بودی حالا همش میای بغل مامان.البته تو الماس شرق کارت عجیبتر شده بودو مدام بغل آناجون بودی.
با خاله جون تصمیم گرفتیم واسطون ماشین ساعتی کرایه کنیم تا حداقل یه خورده راحت شیم.
هر کدوم رو ماشین خودتون نشسته بودین.مهربون مامان !تو دوست داشتی دست آرینی رو بگیری اما اون مثل همیشه توجهی نکرد.
یه لحظه که از ماشیناتون پیاده شدین آرین با دادو فریاد رفت سوار ماشین شما شد.آنا جونم چون دیدن شما ناراحتی به پسرخاله جون گفتن "آرین جون پیاده شو وگرنه آقا میاد ماشینو ازمون میگیره"
یهو دیدیم شما مثل یه مامان بزرگ داری آرینو نصیحت میکنی که" امیر....آقا......پا.."
حیف که نتونستم فیلم بگیرم .همه ی این کلماتو با تکون سرو صورتو با حالت دندون گزیدن داشتی به آؤینی میگفتی .کلی خندیدم.
اونشب فقط داداسپهر خیلی بهش خوش گذشت چون علاوه بر خریدن لباس و کاپشن سینما ٥بعدی و سرزمین عجایبم رفت.


آخر هفته ی شلوغ
