صدفصدف، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

صدفی نمک خونه

دخترکم مریض شده.

سه شنبه ی گذشته بعد از مدت ها قرار شد همگی بریم خونه ی مامان بزرگ ناهار. اما متأسفانه مامان بزرگ ویروس اسهال و استفراغ گرفته بودن.با اینکه چند روزی از شروع بیماریشون گذشته بود اما حسابی بی حال بودن. منم بی احتیاطی کردمو شما رو بردم.و این شد که دخملم از روز 5شنبه این ویروس بی ادب وارد بدن کوچولوش شد و حسابی مریضش کرد. 5شنبه که از حرم اومدم دیدم خیلی سر حال نیستی .بابایی گفتن از صبح هیچی نخوردی و چند بار بالا آوردی. بعد از ظهر دیگه حالت خیلی بد شد و بعد از چند بار بالا آوردن یهو بی حال شدی. داشتم سکته میکردم .سریع رسوندیمت دکتر . و آقای دکتر گفت باید 1/4 آمپول متو کلورو بزنی تا دیگه بالا نیاری. طفلکم یک کوچولو اذیت شدی. اما دیروز...
27 فروردين 1391

اولین پست در سال 91 خورشیدی

دختر گلم سلام.قبل از شروع به نوشتن شرمنده ام که نتونستم روزانه برات بنویسم ،حسابی درگیر بودم اما................بعد امسال دومین عیدیه که در کنار من و بابایی و داداش سپهر هستی.سال قبل چیزی از عید و مراسمش متوجه نمی شدی اما امسال ماشاالله برای خودت خانمی شدی. سال 90 با تموم خوب و بدش گذشت.هم خوبی داشت (ثبت نام مکه هرچند که هفت سال دیگه نوبتمون میشه) هم ناراحتی داشت (مریضیه آنا جون)اما هر چی بود تموم شد.امیدوارم سال جدی پر از خوشی باشه برای همه و درکنار شون برای ما هم سال خوبی باشه. موقع آماده کردن هفت سین مدام دورم بودی تا سردر بیاری چکار میکنم.منم کم و بیش برات توضیح میدادم. امسال قرار شد برای سال تحویل خونه ی آناجون باشیم (البته ما ه...
20 فروردين 1391

تولدت مبارک

امیر گلم امشب تولدته...داریم میریم خونه ی آناجون اونجا جشن بگیریم... میریم خونه ی آناجون اینا چون که آناجون کمرشون درد میکنه نمیتونن از خونه بیان بیرون...خلاصه اینکه تولدت مبارک...امیدوارم همیشه گل باشی ولی عمرت مثل گل کوتاه نباشه!!! ...
19 اسفند 1390

روزانه های من و دخترم

سلام گلم !خوبی؟ بالاخره بعد از مدت ها تونستم توی فرصت خیلی کم بیام سراغ وبلاگت.خیلی دلم می خواست بیام و چند خطی رو بنویسم اما نمی شد. این روزها خیلی وقت کم میارم .همش بدو بدو دارم.از یک طرف کارهای خونه تکونی عید(کارهای تکراری و خیلی سخت خانوم ها)و خرید عید با این خیابون های شلوغ و جنس هایی که قیمتاشون با آسانسور رسیدن با اون بالا بالا ها !!!!! و گرفتاری آناجون....آناجون آخر کار دست خودشون دادن .اونقدر مبل ها و فرش های خونه رو تنهایی جابجا کردن که بالاخره رگ سیاتیکشون بدجور زده بیرون و استراحت مطلق شدن.البته دکتر گفته بود بهتره عمی کنن اما آناجون قول دادن استراحت کنن. به هیچکدوم از ما هم اجازه نمیدن برای کمک بریم خونشون .پدر جون طفلی ...
13 اسفند 1390

دغدغه های مامان!

بالاخره بعد از مدت طولانی که دنبال خونه  بودیم .ناامید و شکست خورده تصمیم گرفتیم تا یک مدت دیگه تو همین خونه بمونیم تا انشاالله در یک فرصت مناسب دیگه جستجو رو از سر بگیریم. به همین خاطر تصمیم گرفتیم خونه رو پارکت کنیم تا حداقل یه تغییری داده باشیم. از چهارشنبه بعدازظهر منو شما و داداشی رفتسم خونه ی آنا جون و بابایی طفلک موند تا به کار کارگرها نظاره کنه. باز یک بهونه ی دیگه پیدا کردم تا چند روزی رو تو خونه ی گرم و با صفای آنا جون و پدر جون باشم .تو خوشگل خانم هم که از این فرصت نهایت استفاده رو کردی تا حسابی خودتو لوس کنی. مدام تو پرو پای آنا جون بودی و با کوچکترین شوخی پدر جون طفلک حسابی گریه کردی.بنده ی خدا پدر جون گفت...
23 بهمن 1390

دختر دلسوزو مهربونم

بالاخره 5شنبه بعد از چند ماه سردرد شدن از دکترم وقت گرفتم تا برم پیشش.چون دکتر فقط تو بیمارستان مریض میبینه و هوای اونجام حسابی آلوده اس تصمیم گرفتم شما رو ببرم پیش آنا جون بذارمت. داداشی طفلکم که از صبح ساعت 7 تو مدرسه کلی کلاس برای المپیاد براششون گذاشته بودن. ساعت 5/3 شما رو تحویل آنا جون دادیم و شمام که با کلی شادی ازمون خداحافظی کردی. موقع رفتن داشتم بهت سفارش میکردم که دختر خوبی باشی.زود گفتی :"چش" گفتم بخوابی ها .سریع همونطور که رو مبل نشسته بودی سرتو به دسته ی مبل تکیه دادی وژست خوابو گرفتی .کلی قربون صدقت شدم و بعدشم که خداحافظی کردیم. اول رفتیم دنبال داداشی.کلی خسته بود. خدا رو شکر زیاد تو بی...
15 بهمن 1390

خدا یا شکرت!

گلم !می خواستم برات از ماجرایی که برامون درست کردی بنویسم.از اینکه تا ساعت 5/1 نیمه شب بیدار بودی و من از بیخوابی دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. اما به لطف دوست مهربونم (مامان خوبه کوثر جون) که از کلاس های آرامششون استفاده کردم می خوام سعی کنم مثبت نگر بشم. پس با دید مثبت میگم :اگه شبا دیر می خوابی خدا رو شکر که سالمی و سر حال که تا اونوقت شب انرژی داری تا راه بریو بازی کنی. اگه دوست داری خودت آب بخوری ،خودت غذاتو بخوری ،خدا رو شکر که داری با شرایط سنت پیش میری و حس اسقلال طلبی داری. خلاصه که فقط خدا رو شکر که بمن بچه های خوب و سالم و باهوش هدیه کرده تا باهاشون جون بگیرم. همسر مهربون و صبوری داده تا تموم نامهربونی های منو نشنید...
11 بهمن 1390