صدفصدف، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

صدفی نمک خونه

سلام !من برگشتم!!!!

1390/7/3 8:16
نویسنده : مامان نسرین
695 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام .همگی سلام.

دوست جونای خوبم دلم واست تنگ شده بود .یه بووووووووووس آبدار واسه ی همتون از طرف خودمو صدفی و داداشی.

چند روز از مسافرت برگشتم اما اونقدر کار داشتمو برنامه هام بهم ریخته بود که نشد به وبلاگ سر بزنم.

امروز روز اول سال تحصیلیه.داداشی طفلکی ساعت١٠/٦ صبح آماده شدو رفت پائین منتظر سرویس.باباییم آماده شد بره اداره بازم منو تو گلم تنها شدیم. تو که مثل یه فرشته خوابیدی .منم این فرصتو غنیمت دونستمو اومدم پای کامپیوتر.

گل دخترم بالاخره بعد از تقریبا ١٥ سال رفتیم شمال تا خونواده ی بابایی رو ببینیم.

تعجب کردی نه؟! منو بابایی از وقتی ازدواج کردیم فقط یه بار رفتیم خمام (کمی بالاتر از رشت .فامیلای باباجون اونجا زندگی مکنن.)راستشو بخوای همون ١٥ سال پیش که ما تازه ازدواج کرده بودیم دو روزه رفتیم اما یه چیزایی شد که من دیگه تصمیم گرفتم برای آرامش خودمو زندگیم اونجا نرم .

امسال با اصرار عمه جونا و بابایی گذشته رو فراموش کردمو راه افتادیم.

خدا رو صد هزار بار شاکرم که دخمل کوچولوی من خیلی خوش مسافرته.فقط یه کوچولو اذیت کردی که اونم حق داشتی.

با دوتا ماشین سفرمونو  شروع کردیم .مادر جونو پدر جونم بدون اینکه از ما بپرسن یا حداقل تعارف بکنن که آیا با اومدنشون دست و پای ما تنگ میشه یا نه اومدن.البته پدر جون که بیشتر تو ماشین عمو مسعود بودو طفلی عمه جون مجبور بود بیشتر مسیر یا صندلی عقب بشینه یا با مادر جون تو ماشین ما بشینن.دادا و مریم و علیرضام که بقول معروف عروسیشون بود مثل سریش بهم چشبیده بودن مدام با هم بودن .داداشی که میگه این بهترین مسافرت عمرش بوده.(خدا جونم نمیشد همیشه بچه بمونیم؟!)

نمی خوام ریز ریز سفرو برات بنویسم اگرم بخوام نمی تونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

یادم نیست اینجا کجا بود .برای نماز و استراحت نگه داشته بودیم .شمام که مرکز توجه و هنر نمایی شده بودی .به این عکس نگاه نکن آروم نشستی همه مراقبت بودن چون یهو استعداد دیوار نوردیت گل کرده بود از روی صندوق عقب ماشین چهاردستو پا میرفتی روی سقف و موجبات خنده ی همه رو فراهم میکردی. همه که میگم تنها همسفرای خودمون نه.بلکه بقیه ی مسافرای مهربونی که اطرافمون بودن.

همینجا با یه دخمل و پسر خوشگل دوست شدی که وقتی ازشون پرسیدیم از کجا اومدن گفتن از خارج! ما نفهمیدیم از کدوم خارج!!!

مقصد نهایی ما برای خونه خراب کردن منزل عمه ی کوچیک باباجون بود.این عمه جون با شوهر مرحومش یه بار اومدن خونه ی ما.وقتی دادا ٤-٥ ساله بود.

طفلی خیلی مهربون بود .هر کاری از دستشون میومد انجام میدادن تا به ما خوش بگذره .به تو دخملی عمه جون میگفتن سپیده.بقول خودشون از بس که سفیدی باید بهت بگن سپیده.

خود عمه و چند تا از دختراشون خیلی خوب بودن فقط این وسط یکیشون بود که باعث شد من حسابی بهم بریزم.

دختر قشنگم وقتی یخورده بزرگتر شدی یرات کاملا توضیح میدم و از احساس بدی که داشتم واست حرف میزنم.اما  توی این سفر با این جریان ناخوشایند که هنوز اثراتش رو روابط من با بابایی تاثیر گذاشته یه تصمیم گرفتم که انشاالله موقع ازدواج تو و داداشی خیلی دقت کنم تا حد امکان سعی کنم شریک زندگیتون از استان خودمون و صد البته از شهر خودمون باشه.چون فرهنگها خیلی باهم فرق میکنه.

مخصوصا وقتی یه خراسانیه متعصب با شمالی ازدواج میکنه یه سری مشکلات پیش میاد.

میدونم که باباجون اینارو میخونه .اما ... لطفا بابایی ناراحت نشو...

بگذریم....

این آقا کوچولو اسمش" اردیان " بود . پسر مربی بهناز جون دختر عمه ی بابا(یادم رفت بگم این عمه جون ٦تا دختر دارن)این کوچولو شرایط خونوادگی خوبی نداشت . مامانو باباش میخواستن از هم جدا شن.

این قایق بادی رو هم عمو مسعود چند سال پیش از مکه واسه ی دادا آورده بودن. قسمت شد اینجا ازش استفاده کردیم.

این عکس چون اتفاق خنده داری رو یادم میندازه واست میذارم.

اینجا پارکیه تو فاروج.میخواستیم استراحت کنیم .شما بچه هایم که معلومه رفتین دنبال بازی.این آقا کپله علیرضاست (پسر عمه ی صدف جون)خودشو بزور چپونده توی تاب . بعدم موقع بیرون اومدن گیر کرده بود و گریه و زاری. کلی خندیدیم.

با وجود اینکه همش مجبور بودیم نهار و شام مهمونی بریم و پدر جونم حساس بود که دیر نریم یه بار همگی باهم رفتیم یه تفریح چند ساعته.

این جای قشنگ کنار دریا بود نزدیک شهر خمام.هم آلاچیقای قشنگو تمییز داشت واسه ی نشستن .هم وسیله ی بازی داشت برای بچه ها هم مناظر زیبا داشت برای عکس انداختن و از همه مهمتر پاساژای خوبی داشت واسه ی خرید.(وای که چه عذابی کشیدم توی این سفر بابت خرید رفتن.باباییم که از بازارو خرید بیزار بود اونجا میدون پیدا کرده بود و سوءاستفاده میکرد.)(کاش میشد همراه با نوشتن احساس نویسنده هم منقل میشد چقدر آدم سبک میشد)

راستی اسم اینجای قشنگو یادم رفت بنویسم اسمش "کاسپین " بود.

اینم صدفی و باباجون کنار ساحل تو کاسپین.

این عکسو این فیگورتو خیلی دوست دارم.طرح و پیشنهادش از بابایی بود.کلا باباجون یه مدتیه علاقمند به عکاسی شده.شغل بعد از بازنشستگیشو انتخاب کرده.

صدفی جونم عکسات زیادن .مجبورم تو چند تا پست واست بزارم .میرم یخورده انرژی بگیرمو برگردم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ریحانه
3 مهر 90 14:12
خوش اومدی به به چه مناظری چه عکسایی حسابی بهتون خوش گذشته ها



جای همگی خالی .