صدفصدف، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

صدفی نمک خونه

خاطرات شمال

1390/7/3 9:28
نویسنده : مامان نسرین
1,329 بازدید
اشتراک گذاری

میدونستم آب بازی رو دوست داری اما نمیدونستم تا این حد از دریا خوشت بیاد .راستی مامانی این سفر در اصل دومین سفر دریایی تو بود.اولین بارش وقتی بود که تو تازه یه ماه بود که تو دل مامان بودی .

وقتی فیلم این عکسو ببینی میفهمی که چقدر ذوق زده شده بودی .وقتی موج به پاهای کوچیکت میزد حسابی ذوق میکردیو خوشحال میشدی.

قرار نبود خیلی خیس بشی اما کمکم حسابی خیس شدی در نهایتم با عمو مسعود رفتی تو قایق بادیو کلی لذت بردی.

اینجا خونه ی خاله حوا یکی از خاله های بابا بود.خیلی مهربون بودن.اینجا به همه بخصوص بچه ها و آقایون خیلی خوش گذشت.

سه تا سگ داشتن .این دوتا که تو عکسن خیلی خطری نبودن اما یه پا کوتاه داشتن که بقول مهیار نوه ی خاله حوا پاچه میگرفت.

دخمل من مثل مامانش اولش میترسید.اما بابایی با کلی تلاش ترسشو ریخت.

حسابی پدر و دختر دوچرخه سواری کردن.بعدم یخورده همگی تمرین تیراندازی کردیم که البته من نتونستم ماشه رو بکشمو ناکام موندم.!!!!

مامانی حکمت خدا رو ببین.این دسته ی اردکا به قول خود مردمش صبح به صبح از خونه ها میان بیرون یه دسته میشن میرن گردش و تفریح و غیبت!!!بعد شب هر کی میره خونه ی خودش.خیلی تعجب کردم وقتی اینا رو شنیدم .ببین اونام دل دارن ونمیتونن صبح تا شب خونه بمونن.

اینجا اطراف خونه ی یکی از خاله های باباییه.تو هم رو کول عمو مسعود نشستی یا بقول خودت آمو.تو این سفر حسابی با عمو جور شدی .دوست داشتی مدام تو ماشینشون باشی فقط موقع سوخت گیری یاد من میافتادی.

خدا خیرشون بده عمو و عمه جون  هر موقع که میشد تو رو پیش خودشون میبردن تا من یخورده استراحت کنم.

این سفر یه گردش علمی بزرگ بود .مخصوصا برای تو دختر قشنگم .با همه جور جونور آشنا شدی. اینجام تازه چند تا گوساله دیده بودیو داشتی تمرین میکردی که :"آقا گاو چی میگه ؟"ماااااااااااااااااااااا

اینجا حیات خونه ی یکی دیگه از خاله های باباییه.

این سفر در کنار چیزهای ناخوشایندی که داشت یه آرامشو سکوت دوست داشتنی داشت.سرسبزی زیادی داشت.دیگه اونجا صبح با صدای دادو بیداد کارگرای ساختمون در حال ساخت بیدار نمیشدیم. با صدای ماشی نا و کوبیده شدن در آپارتمان بهم بیدار نمیشدیم.

من عاشق این سکوت و آرامشش شدم.

چهار تا وروجک سوار بر قایقی به گل نشسته.(مریم جون نفر اول از سمت راست)

اینم عمه ی مهربون که خیلی بمن اصرار داشتن نری باز ١٥ ساله دیگه بیای .هر سال بیان.

چشم عمه جون هر سال میام اما به شرطها و شروطها...........

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ریحانه
3 مهر 90 14:13
همیشه به گردش و تفریح
منم دلم دریا میخواد


مرسی. من به شخصه دریا رو دوست ندارم خیلی کثیف کاری داره.
مامان نسترن
3 مهر 90 15:55
سلام نسرین جون.
حرف ندارن عکسا. قربون این دخمل ودادای گل بشم که اینقدر ماشالاه خوش عکسن.
اینشالاه که خوش گذشته باشه


سلام . ممنون عزیزم.دعا کن زودتر دوباره آرامش برگرده.