جمعه ی نا آروم
دیروز از صبح (صبح ما ساعت ١١ است)که از خواب بیدار شدی مدام بهونه گیری میکردی. نمیدونم چرا ؟سابقه ی این کارارو نداشتی.
تازه از خواب بیدار شده بودیم که عمه جون زنگ زدن که اگه بعد از ظهر خونه هستیم با مادر جون اینا بیان خونمون.
منم گفتم تشریف بیارین.
داشتم تدارک سفره ی صبحونه رو میدادم اما عسلکم!ول کن نیودی و هی گریه میکردی.![]()
خلاصه ساعت ٥/١٢ بود که تازه نشستیم برای خوردن صبحونه.
سر اینکه استکان داغ چای رو دستت بگیری کلی گریه کردی.تا اینکه بالاخره بابا ترفندی پیاده کردو چایی رو توی شیشت ریخت .ساکت شدی.
بعد از صبحونه خونه ی آنا جون تماس گرفتم متوجه شدم مامان بزرگ پسرخاله جون سکته کردن و بیمارستانن.
طفلی خیلی براشون ناراحت شدم.قرار شد بریم بیمارستان دیدنشون.
آنا جون که فهمیدن من شب مهمون دارم گفتن باشه یه روز دیگه بیا.اما چون روزای دیگه بابایی نمیتونه ساعت ملاقات بیاد بیمارستان تصمیم گرفتیم همین روز بریم.
ساعت ٥/١ بود داشتیم سریع آماده میشدیم که بریم توهم که باز شروع کرده بودی به گریه.
چند روزیه که وقتی می خوام لباس تنت کنم خودتو ه زمین و زمان میزنی و نمیذاری کارمو بکنم.
طبق معمول لباساتو آماده کردم تا بابایی تنت کنم خودمم رفتم نماز بخونم.
بابایی هر کار کرد نذاشتی تا لباس بپوشونتت.
دادام که دیشب سی دی بازی گرفته بود تو کامپیوتر جواب نداده بود از فرصت استفاده کردو آماده شد تا با ما بیاد و عوضش کنه.
تو بازم گریه میکردی .یهو بابا سرت داد کشیدو یه حرف ناجور بهت زد .من شدم یه گوله آتیش .لباسامو در آوردمو هر چی بابایی گفت بریم گفتم نه نمیام.![]()
بله مامانی گریه های شما همه چیو ریخت بهم.
شبم که عمه جون اینا اومدن طبق معمول شروع کردی به مجلس گرم کنی.مام بازم عکسای شمالو نگاه کردیمو مرور خاطرات کردیم.
بعد از ستایش مهمونا رفتن .من سریع ظرفا رو جمع کردمو خوابوندمت.خیلی خسته بودی.
خودمم رفتم سراغ وبلاگ.هنوز داشتم پیغامامو جواب میدادم که با صدای گریت پریدم تو اتاق.
بازم کاراو اتفاقای نادر!نم زده بودی.سریع لباساتو عوض کردم.
حسابی خوابت میومد.خودت سرت تکون میدادی مثل لالایی.
دوباره برگشتیم تو هالو انداختمت رو پام .هنوز داداشیم بیدار بود.زود خوابیدی.
من رفتم تو رختخواب .آخه امروز قراره خانم شیرمحمدی(کارگرمون )بیاد خونه.منتظرشم.
مامانی جون توروبخدا دیگه بد اخلاقیای دیروزو تکرار نکنی ها .که همه چیمون بهم میخوره باشه؟


جمعه ی نا آروم
