دعوای مادر و دختر!
دیروز بعد ظهر با بابایی تصمیم گرفتیم بریم بخاری بخریم. تو پذیرایی شومینه داریم اما خیلی جواب نمیده.هوای خونه رو هم کثیف میکنه. خلاصه با کلی خواهشو تمنا و وعده و وعید خان داداشم راضی شد باهامون بیاد. یه مدت داداشی هر جایی باهامون نمیاد.میگن به خاطر نزدیک شدن به دوره ی بلوغه.(خدا بخیر کنه) دیروز ظهر به لطف داداشی خیلی کم خوابیدی. موقع رفتن شروع کردی به غرغر.اما خوشبختانه تو ماشین آروم گرفتی. رسیدیم به بازار بزرگ حافظ.اولش که همش تو بغل باباجون بودی. منم هی گیر داده بودم که بزارش زمین تا راه بره. بالاخره بابایی کوتاه اومد و دخترشو گذاشت زمین. اما کاش نذاشته بود . سنگای کف پاساژ یخورده سر بود.منم که بخاطر سردی ه...
نویسنده :
مامان نسرین
9:16



