صدفی نمک خونه

ثبت هنر های این دخمل وروجک

**صدف جونم 5 سالگیت مبارک**

صدف عزیزم:

 

وقتی به دنیا اومدی خداوند با تموم عظمتش به زمین لبخند زد و بهار رو به آدما هدیه کرد.

هر انسان لبخندی از خداوند است و تو زیباترین و شیرین ترین لبخند خدا هستی.

عزیزم زمینی شدنت مبارک!

 

 

[ پنجشنبه 27 فروردين 1394 ] [ 11:00 قبل از ظهر ] [ مامان نسرین ] [ ]
مامان سعی میکنه پر کار بشه!

دخترکم سلام!

امروز به بهانه تولدت تونستم یک سری به وبلاگت بزنم.خیلی وقته دیگه فرصت نکردم چیزی بنویسم.انشاالله سعی میکنم بعد از تعطیلی مدرسه دست به کار شم و جبران مافات بکنم.

اما پست های قبلی رو که نگاه می کردم خاطرات و لحظات بدی رو که تو مهد کودک و کنار " نامربی نامهربان" گذروندی برام مرور شد.چقدر روز شروع مهد خوشحال بودیم چقدر افکار بزرگی تو سرمون بود اما ...........

دخترکم منو ببخش که با انتخاب اشتباهم بهترین لحظات کودکیتو حروم کردم!!!!

صدفی با پای شکسته

[ پنجشنبه 27 فروردين 1394 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ مامان نسرین ] [ ]
روزهای گذشته به روایت تصویر

 

 

تابستان امسال / آبشار آب پری

 

 

 

 

 

 

بیمارستان امام رضا در حالی که منتظر بودیم تا آقا فرشیدرو از اتاق عمل بیارن این دوتا خوشگل ناناز " السا خانم و صدف خانم" با این ژست عکس گرفتن.

 

 

داداش همیشه مهربون

 

داداشی گارسون می شود!!!!!!!!!!!!

[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 10:02 بعد از ظهر ] [ مامان نسرین ] [ ]
صدف خانم و پیش دبستانی 1

یک روز قبل از آغاز مهر دخمل گلم با شور فراوان آماده رفتن به مهد کودک شد.

دختر قشنگم به همراه عزیز خاله امیر علی جون تو حیاط مهد منتظر شروع برنامه های روز جشن

دختر خوشگلم به همراه عزیز خاله امیر علی جون تو حیاط مهد منتظر شروع جشن

بچه ها در حال نقاشی کشیدن با رنگ انگشتی

دخترکم با خستگی تمام به همراه یک برنامه چاشت زیبا به خونه برگشت.

صدفی و امیر علی به همراه مربی مهربونشون " نادیا جون"

گل دخترم امیدوارم جشن فارغ التحصیلی تو مقطع دکتراتو ببینم!!!!!!!!!!!!!!

یعنی میشه خداجونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 9:30 بعد از ظهر ] [ مامان نسرین ] [ ]
خداحافظ مهد کودک من

بالاخره 8 ماه پر از افت و خیز تموم شد(البته امتحانهای من تا13 خرداد طول میکشه و باید برم)

دخترکم روز چهارشنبه 93/2/31 مهد کودکت تعطیل شد و بالاخره اولین تجربه‌ی مهد رفتنت به همین سادگی تموم شد.ساده که چه عرض کنم از اول سال کلی برنامه داشتیم؛من و تو امسال رکورد زدیم از بس مریض شدیم. تقریبأ هردومون ماهی یک بار رو حسابی سرما می خوردیم.البته  الان هم دو هفته هست که سرفه های بدی می کنی و دارو هم نمی خوری.

با تموم سختی هایی که امسال داشت اما یک خوبی بزرگ داشت و اون هم مربی خیلی خوبی بود که نصیبت شد.خانم" احمدی" عزیز واقعأ با تموم شرایط نامطلوبی که بود ، آموزش های خیلی عالی داشتن؛ طوری که هر بار خاله نسترن شعرهایی که یاد گرفته بودی رو می خوندی خیلی کفری می شد که چرا مربی امیر این چیزها رو یاد نمی ده.بابا جون هم خیلی دوست داشت خانوم احمدی رو از نزدیک ببینه و برای زحمت هایی که برای یک یکدونش میکشن تشکر کنه.

اما یک کلام بگم از دوستات که چقدر متنوع بودنو تو حسابی آبدیده شدی.اول سال همه ی همکارا از تربیتت حرف میزدن ، روزهای آخر هم صحبت می کردن اما درمورد تغییرات شدیدأ منفی که تو رفتارت ایجاد شده بود.با صدف اول مهر خیلی فرق کردی. امیدوارم بتونم تابستون دوباره درستت کنم.

بهرحال قشنگم! اینم یک قسمتی از زندگی ما بود و تقدیر برای ما اینجوری رقم خورده بود. اصلا ناشکری نمی کنم چون با تموم سختی ها اما کلی تجربه کس کردیم هردومون.

تولدت رو خیلی دوست داشتی تو مهد با دوستات بگیری اما به خاطر شرایط اقتصادی بچه نمی تونستم کاری انجام بدم پس فقط به خریدن یک کیک کوچیک و گرفتن چند عکس یادگاری که زحمتش رو مربی عزیزت کشیدن اکتفا کردم.

 

[ يکشنبه 4 خرداد 1393 ] [ 7:20 بعد از ظهر ] [ مامان نسرین ] [ ]